ماه محرم هم پاییزی دارد...!

وقتی گرمای عشق آهسته آهسته از شهر بیرون رفت و باد ظلم وزیدن گرفت ...

پاییز محرم فرا رسید ...

وقتی برگ های وفا یک به یک زرد شد و کوچه پس کوچه ها را پر کرد و فرش پای عابران شد و

شرف و انسانیت بر درخت ناجوانمردی و جهالت سر به یکدیگر دادند ...

پاییز محرم فرا رسید ...

مردم پیمان شکن در هوای سرد و فضای خاکستری آتش جنگ افروختند...

تا دستهای آلوده شان را گرم کنند و کلاه جمود بر سر گذاشتند تا مغزشان را محصور سازند و

تن پوش خیانت پوشیدند ...

پاییز محرم که رسید ...

باغچه ی صفا و صمیمیت خشک شد و شاخه ی پیچک وجدان شکست ...

پاییز محرم که رسید...

پرستوهای تولی و تبری از دل پاییز زدگان کوچید و

در دلها سنگ نامردمی جا گرفت و صداقت آرزویی دست نایافتنی شد...

باران رحمت که بارید همه به خانه های تاریک پناه بردند و چشم های خود را بستند و

گوش های خود را گرفتند و قطره ای از باران تن آنها را نشست و پلک هایشان را نم نزد ...

پاییز محرم که رسید ...

بوته های خشک پناه دخترکان بهار شد و

زمین بر سینه خویش از شدت درد پی در پی مشت حسرت و ناامیدی کوفت و

دامنش از خون یاران عشق رنگین شد ...

پــــاییز مـــــحـــــــرم چه غمگیـ ــن است ...

محرم

فـَرارسیـدن مـاه مُحـَرَم تَسلیـَت بـاد.